سینماگر معروف و مشهور ایرانی در سکانسهای ابتدایی اثرش تلاش میکند تا بصورت کاملاً زیرپوستی انسان را به تعظیم در برابر قدرت طبیعت و سرنوشت وادار کرده و تواناییهای او را به سخره بگیرد. او بدین منظور با گریم کردن شخصیت خاتون (با بازی مهناز افشار) و تلاش برای سالخورده نشان دادن آن، همه دستاوردهای دهها ساله بشری در صنعت گریم را به مبارزه طلبیده و با قیافه مضحکی که از خاتون نمایش میدهد در یک خطاب کلی، به همه گریمورهای توانای عالم سینما یکجا میگوید: «زکی»! هرچند که برخی منتقدان بعد از تماشای فیلم معتقد بودند «سوسن آرایشگر» اگر بود چهره مهناز افشار انقدر مضحک در نمیآمد اما ظاهرا سوسن آرایشگر به این دلیل که همان شب بله برون دختر عمهاش بوده نتوانسته با پروژه متروپل همکار کند و لذا گریم به آن افتضاحی درآمده است.
اما نگاه تقدس آمیز فیلمساز به طبیعت و تحقیر آمیزش نسبت به انسان در همین یک مورد خلاصه نشده و او در ابتدای فیلم با نشان دادن درد و رنج یک اسب، و از آنطرف صحنه زد و خورد یک مرد و یک زن در واقع میخواهد فلسفه جدیدی که به آن رسیده را رونمایی کند، اما مشکل اینجاست که هیچکس حتی خود فیلمساز هم دقیقا نمیداند این فلسفه چیست و آن اسب بدبخت وسط آن خانه چکار میکند؟
اما نقطه عطف مهم فیلم را باید صحنه تصادف دانست. تعدادی مزدور اجیر شده، زنِ دوم یک مرد مایهدار که به تازگی فوت شده را از خانه مجلل او میدزدند تا به خانه مجلل همسر اول آن مرد مایه دار ببرند و تحویل همسر اول بدهند. اما در میانههای راه و در چهارراهی نزدیک لالهزار تصادف کرده و زن دوم آن مرد مایهدار موفق به فرار میشود.